Saturday, October 31, 2009

هوالرحمن الرحیم

حکایت از آنجا شد آغاز که تو دفتر شعر من را نخواندی
وباور نکردی که یلدای عاشق،شب بی هراس تولد ،شب باربندان کولی وشان است
و قصه چنین ماجرا داشت، که تو در میان سبدهای پر برگ پاییز،شگفت از نگاه پرنده سرانجام گل را به اندیشه گلدان کشاندی و باور نکردی که هر نسترن جان سر چشم نرگس گذارد
و اینک فسانه فسانه فسانه و افسانه ای تلخ از رفتن آنکه دیگر نیامد
و بر تارک دفترم این غزل تا همیشه
تو یلدای عشقی زمستان نارس
تو یلدای عشقی زمستان نارس

شاعر:؟؟

1 comment:

  1. شقایق

    فریاد سرخ فام بهارانم
    سرکش
    گرمای قلب خاک
    گیرانده شب چراغ پریشانم
    فریاد سرخ فام بهارانم
    برخاسته ز سنگ
    با من مگو ز حادثه می دانم
    آری که دیر نمی مانم
    اما به هر بهار سرودم را
    چون رد خون آهوی مجروح
    بر هر ستیغ سهم می افشانم
    آنگاه عطر تلخ جوانم را
    با بال بادهای مهاجم
    تا ذهن دشتهای گمشده می رانم شقایق

    ؛سیاوش کسرایی؛

    ReplyDelete

Followers

Search This Blog