امروز روز تولدم بود. ظاهرا 11 آبان 1353 هجري شمسي مصادف با سال ببر و رمضان المبارک و ماه عقرب حوالي اذان صبح در محله دروازه غار تهران ديده به جهان فاني گشوده ام و از دنياي رحم مادر مرده ام . با احتساب 8 ماه و اندي که در شکم مادرم بوده ام عمر من ميشود 35 سال و هشت ماه و اندي.
يادم مي آيد اولين هديه تولدم را در سن 18 سالگي از دست دوست عزيزم حميد دريافت کردم.تا اون سال اصلا نميدونستم يا بهتر بگم نميفهميدم روز تولدم کي مياد و کي ميره. خاطره اي هم از گذشته چندان ندارم جز خطوطي مغشوش و گنگ از وضعيت خانواده و دوستان و محل امان .
بچه اول بودن خيلي سخته. بابا و مامان که هميشه زير بار منتشون هستم با من، شايد راه و رسم بچه داري رو آموختند. يادم نمياد وقتي اولين روزرفتم مدرسه بابا و مامان تا مدرسه هراهم اومده باشند نميدونم که گريه کردم يا نه يادم نيست.
يادمه اول دبستان خانم معلم دفتر مشق منو گرفت بالا و به بچه ها گفت:"ببينيد مثل اسدنژاد بنويسيد خوش خط و تميز" و من چقدر ذوق کردم. از دوم دبستان فقط سيلي محکمي که خانم معلم زد تو گوشم يادمه .نميدونم بابت چي بود ولي بعد از اين که کلاس تموم شد منو نگهداشت و دلداريم داد و من فقط گريه ميکردم. اولين تجديدي رو همون سال دشت کردم درس رياضي 8.
پدرم هميشه زير تکاليف درسيم (فرقي نميکرد چه درسي علوم،فارسي،رياضي و....) مينوشت: "به رياضي بهروز اسدنژاد رسيدگي شود" . بابام هميشه نمره ديکته و انظباطم رو توسرم مي زد ميگفت بچه اي که انظباطش 20 ميشه معلومه که ترسوه.
خانم افتخاري سال سوم دبستان رو خيلي دوست داشتم مهربون بود اون سال درسم خوب بود وهمون خرداد قبول شدم.چهارم دبستان خانم رضوي بخاطر تنبلي و خنگيم خودکار لاي انگشتم گذاشت و فشار داد.يکبار هم منو آورد جلوي تخته و به بچه ها گفت " هوش کنيد" و بچه ها هو کردند .
من تو اون سال شدم قاري قرآن مدرسه و تکخوان گروه سرود. معاون مدرسه هم به من ماموريت داده بود شبا اخبار رو گوش کنم و خلاصه اونو فرداش سر صف براي بچه ها بخونم.
شايد اولين نقطه عطف زندگي بعد از تولدم معلم پنجم دبستانم آقاي صادقي بود که الان هم کم و بيش باهاش ارتباط دارم. به من شخصيت داد.درسهاي ديني و تاريخي رو تو کلاس شکل تئاتر درس ميداد و من هميشه يکي از نقشها رو داشتم. از احساس خنگي و تنبلي که مدرسه و پدرم بهم داده بودند يه مقدار خلاص شدم. از آقاي صادقي يه "10 آفرين " يادگاري دارم هنوز.
دوره راهنمايي تو مدرسه ابوذر بودم هر 3 سال. از اعضاي انجمن اسلامي بودم و اهل نماز جمعه و هيات هاي شب جمعه.قاري قرآن بودم و سرود خوان. درسم اما هنوز بد بود بويژه تو درس لعنتي رياضي.
بخاطر نمراتم فقط ميتونستم رشته علوم اقتصادي و کشاورزي رو انتخاب کنم. پدرم خيلي آبروم رو بر پيش در و همسايه و فاميل وقتي فهميد پسرش ديگه دکتر و مهندس نميشه وفقط ميتونه معلم و کارمند بشه (اين چيزي بود که همسايه ها بهش گفته بودند).
تو دبيرستان اما دو تا اتفاق برام افتاد: يکي پيدا کردن يه دوست(همون حميد که اولين هديه تولد زندگيم را داده بود) که بخاطر من مدرسه اش رو عوض کرد(آخه من تو دبيرستان 3 تا مدرسه عوض کردم). دوم رفتن به مدرسه غفاري (معروف به زندان آلکاتراس) که يه تبعيدگاه بود .
موضوع از اين قرار بود که من براي ادامه تحصيل مجبور شدم در سال چهارم مدرسه ام رو عوض کنم اين جابجايي يه مقدار طول کشيد و من اواسط مهر رفتم مدرسه جديد.روزي هم که رفتم ساعت 8 و نيم صبح بود رفتم در کلاس رو زدم معلممون اومد بيرون گفت :بله گفتم من دانش آموز جديديم گفت پس چرا الان؟ گفتم کارهاي ثبت نامم طول کشيد ببخشيد. با اکراه در رو باز کرد و وقتي نشستم سر جام گفت" هر چي تنبله از مدارس ديگه ميفرستند اينجا" از جام پاشدم و گفتم: آقا از کجا فهميديد من تنبلم ؟ گفت از همين طوري اومدنت گفتم : من به شما ثابت ميکنم که تنبل نيستم
و اين کل انداختن باعث تحول تو درس و زندگيم شد.هدفم اثبات خودم بود ........
سال 72 کنکورسراسري با رتبه 126 قبول شدم و رشته مديريت صنعتي علامه رو آودم.شايد از اين مقطع زندگيم خاطراتم بيشتره چون خودم رو باور کرده بودم.اگه از قبل خيلي خاطره اي ندارم شايد علتش اينه که از خودم متنفر بودم .دانشگاه اومدنم خيلي منو تغيير داد.با آرمان و سياست و عدالت و آزادي وروشنفکري و آگاهي والبته با شريک زندگيم آشنا شدم که همه يادگاران اين دورانند.
راستش رو بخواهيد من عمرم رو از سال 72 حساب ميکنم و با اين حساب سنم ميشه 16 سال.
در هر حال با در نظر گرفتن اميد به زندگي در ايران من نصف عمرم وبهترين اون رو از دست دادم و معلوم نيست که تا کي اين مسير ادامه داره ولي اميدوارم بتونم آدم مفيدي براي خودم و اطرافيان و مردم باشم اميدوارم.
از عمري که بر من گذشت يادگارهايي دارم که خيلي برام ارزشمندند ولي نميدونم که آيا به عمرم يادگاري دادم يانه؟
بنيامين فرانکلين ميگه:
اگر ميخواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشد يا کاري کن که قابل نوشتن باشد.
يادم مي آيد اولين هديه تولدم را در سن 18 سالگي از دست دوست عزيزم حميد دريافت کردم.تا اون سال اصلا نميدونستم يا بهتر بگم نميفهميدم روز تولدم کي مياد و کي ميره. خاطره اي هم از گذشته چندان ندارم جز خطوطي مغشوش و گنگ از وضعيت خانواده و دوستان و محل امان .
بچه اول بودن خيلي سخته. بابا و مامان که هميشه زير بار منتشون هستم با من، شايد راه و رسم بچه داري رو آموختند. يادم نمياد وقتي اولين روزرفتم مدرسه بابا و مامان تا مدرسه هراهم اومده باشند نميدونم که گريه کردم يا نه يادم نيست.
يادمه اول دبستان خانم معلم دفتر مشق منو گرفت بالا و به بچه ها گفت:"ببينيد مثل اسدنژاد بنويسيد خوش خط و تميز" و من چقدر ذوق کردم. از دوم دبستان فقط سيلي محکمي که خانم معلم زد تو گوشم يادمه .نميدونم بابت چي بود ولي بعد از اين که کلاس تموم شد منو نگهداشت و دلداريم داد و من فقط گريه ميکردم. اولين تجديدي رو همون سال دشت کردم درس رياضي 8.
پدرم هميشه زير تکاليف درسيم (فرقي نميکرد چه درسي علوم،فارسي،رياضي و....) مينوشت: "به رياضي بهروز اسدنژاد رسيدگي شود" . بابام هميشه نمره ديکته و انظباطم رو توسرم مي زد ميگفت بچه اي که انظباطش 20 ميشه معلومه که ترسوه.
خانم افتخاري سال سوم دبستان رو خيلي دوست داشتم مهربون بود اون سال درسم خوب بود وهمون خرداد قبول شدم.چهارم دبستان خانم رضوي بخاطر تنبلي و خنگيم خودکار لاي انگشتم گذاشت و فشار داد.يکبار هم منو آورد جلوي تخته و به بچه ها گفت " هوش کنيد" و بچه ها هو کردند .
من تو اون سال شدم قاري قرآن مدرسه و تکخوان گروه سرود. معاون مدرسه هم به من ماموريت داده بود شبا اخبار رو گوش کنم و خلاصه اونو فرداش سر صف براي بچه ها بخونم.
شايد اولين نقطه عطف زندگي بعد از تولدم معلم پنجم دبستانم آقاي صادقي بود که الان هم کم و بيش باهاش ارتباط دارم. به من شخصيت داد.درسهاي ديني و تاريخي رو تو کلاس شکل تئاتر درس ميداد و من هميشه يکي از نقشها رو داشتم. از احساس خنگي و تنبلي که مدرسه و پدرم بهم داده بودند يه مقدار خلاص شدم. از آقاي صادقي يه "10 آفرين " يادگاري دارم هنوز.
دوره راهنمايي تو مدرسه ابوذر بودم هر 3 سال. از اعضاي انجمن اسلامي بودم و اهل نماز جمعه و هيات هاي شب جمعه.قاري قرآن بودم و سرود خوان. درسم اما هنوز بد بود بويژه تو درس لعنتي رياضي.
بخاطر نمراتم فقط ميتونستم رشته علوم اقتصادي و کشاورزي رو انتخاب کنم. پدرم خيلي آبروم رو بر پيش در و همسايه و فاميل وقتي فهميد پسرش ديگه دکتر و مهندس نميشه وفقط ميتونه معلم و کارمند بشه (اين چيزي بود که همسايه ها بهش گفته بودند).
تو دبيرستان اما دو تا اتفاق برام افتاد: يکي پيدا کردن يه دوست(همون حميد که اولين هديه تولد زندگيم را داده بود) که بخاطر من مدرسه اش رو عوض کرد(آخه من تو دبيرستان 3 تا مدرسه عوض کردم). دوم رفتن به مدرسه غفاري (معروف به زندان آلکاتراس) که يه تبعيدگاه بود .
موضوع از اين قرار بود که من براي ادامه تحصيل مجبور شدم در سال چهارم مدرسه ام رو عوض کنم اين جابجايي يه مقدار طول کشيد و من اواسط مهر رفتم مدرسه جديد.روزي هم که رفتم ساعت 8 و نيم صبح بود رفتم در کلاس رو زدم معلممون اومد بيرون گفت :بله گفتم من دانش آموز جديديم گفت پس چرا الان؟ گفتم کارهاي ثبت نامم طول کشيد ببخشيد. با اکراه در رو باز کرد و وقتي نشستم سر جام گفت" هر چي تنبله از مدارس ديگه ميفرستند اينجا" از جام پاشدم و گفتم: آقا از کجا فهميديد من تنبلم ؟ گفت از همين طوري اومدنت گفتم : من به شما ثابت ميکنم که تنبل نيستم
و اين کل انداختن باعث تحول تو درس و زندگيم شد.هدفم اثبات خودم بود ........
سال 72 کنکورسراسري با رتبه 126 قبول شدم و رشته مديريت صنعتي علامه رو آودم.شايد از اين مقطع زندگيم خاطراتم بيشتره چون خودم رو باور کرده بودم.اگه از قبل خيلي خاطره اي ندارم شايد علتش اينه که از خودم متنفر بودم .دانشگاه اومدنم خيلي منو تغيير داد.با آرمان و سياست و عدالت و آزادي وروشنفکري و آگاهي والبته با شريک زندگيم آشنا شدم که همه يادگاران اين دورانند.
راستش رو بخواهيد من عمرم رو از سال 72 حساب ميکنم و با اين حساب سنم ميشه 16 سال.
در هر حال با در نظر گرفتن اميد به زندگي در ايران من نصف عمرم وبهترين اون رو از دست دادم و معلوم نيست که تا کي اين مسير ادامه داره ولي اميدوارم بتونم آدم مفيدي براي خودم و اطرافيان و مردم باشم اميدوارم.
از عمري که بر من گذشت يادگارهايي دارم که خيلي برام ارزشمندند ولي نميدونم که آيا به عمرم يادگاري دادم يانه؟
بنيامين فرانکلين ميگه:
اگر ميخواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشد يا کاري کن که قابل نوشتن باشد.
سلام
ReplyDeleteتولدتون مبارک
بهترین ها را براتون آرزو میکنم.